پر از بغضم، پر از حرف سکوتم حاضرترين کلمه: " خدا " وسيع ترين کلمه: " بهشت " پاک ترين کلمه: " فطرت " آرام
ترين کلمه: " سکوت " گرسنه ترين کلمه: " حرص " مهربان ترين کلمه: " مادر " خونين
ترين کلمه: " جنگ " بي نيازترين کلمه: " قناعت " باحياترين کلمه: " فاطمه "
راستگوترين کلمه: " آينه " تنگ ترين کلمه: " قبر " بي حال ترين کلمه: " تنبل " عبرت
انگيز ترين کلمه: " قبرستان " تولدت مبارك عزيزم هیچ وقت خودت را برای کسی شرح نده کسی که تو را دوست داشته باشد نیازی به
این کار ندارد و کسی که تو را دوست ندارد آن را باور نخواهد کرد . . . چرا بايد دختر خوبي باشم ؟ چرا بايد كسي باشم كه حسرت داشته باشن جاي من باشن ؟ در صورتي كه اه جاي من باشن خورد ميشن ... نابود مي شن صداي سكوت... صدايي كه از فرسنگ ها به گوش ميرسند...
من عاشق
داستان و فيلمم ... مخصوصا داستانهايي كه مفهومي داشته باشه فيلم هاي
زبان اصلي رو هم خيلي دوست دارم ... هر كسي كه
مي تونه ... اسم داستان ها و فيلمهايي كه قشنگ هستن ... واسم بنويسه
... منتظرم ! ميسي چند روزيست دستانم با قلم قهر كرده اند ... چند روزيست قلمم با كاغذ سفيد قهركرده است چند روزيست خودم با خودم قهر كرده ام خوب نگاه كن ... اين جا ... زير پاهاي سنگينت ... آري !!! من اينجايم اما تو مرا نمي بيني ...
تو رو گم کردم اما روبروتم
منو برگردون اونجایی که بودم
آخه تا کی گرفتاره هبوطم
تو دنیایی که جای آرزوهاست
کسی جز تو منو عاشق نمی خواست
بیا تا سر بزارم روی شونت
دلم مثل خودت تنهای تنهاست
هنوزم زخمی سیب فریبم
اسیر این شبای نانجیبم
تو خوبی کن بیا به خلوت من
تو که می دونی من اینجا غریبم
هنوزم عکس چشمات روبرومه
نگاه تو تمامه آرزومه
بزار باور کنم دستاتو دارم
نگیری دستامو کارم تمومه![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
نمي تونن باشن...
صداي آب شدنم رو كسي نميشنوه ... بزرگ شدنمو كسي نمي بينه
خون گريه كردنم ها رو كسي نمي بينه ....
صداي هق هق من تو شب هاي تار
شب زنده داري هاي منو كسي نمي بينه
روزه سكوت منو كسي نميشكنه
چرا نمي ذارين خودم باشم ؟ چرا بايد نقش بازي كنم؟ چرا كاري كه دوست ندارم روبايد انجام بدم ؟
قايم مي كنم خودمو تودنياي داستان ها ... كتاب ها ... فيلم ها ...
خودمو گم ميكنم تا خودمم نفهمم چه مي كنم
خسته شدم
ازگول زدنه خودم خسته شدم ...
از جواب دادن به همه واسه هر كاري خسته شدم
از در خواست كردن و جوابي نشنيدن خسته شدم
چرا بايد من اين قدربيچاره باشم ؟
چرا هيچوقت نتونستم خودموخوشال ببينم ؟
چرا !
چرا نميتونم گريه كنم ؟
چرا اين بغض كه گلومرو گرفته مرا آرام نمي سازد ؟
چرا !!![]()
صدايي كه ار بگوش رسند جوابي نخواهند داشت ....
صداي شكسته شدن سالها دوري از دوست ..
صداي خميازه خرس از خواب زمستاني
و صداي فرار آهو از دست شكارچي ...
صداي به هم خوردن پلك هاي سنگين كه خواب به چشمان نديده اند
خوابي كه خيلي وقت است از دستشان فراري گشته ...
رهايي در خلصه ...
بي هدف قدم زدن دايره اي بزرگ در بياباني خشك
و چكيدن قطره اشكي بر زمين بي مهري
كه باران نيز آنرا دوست ندارد
صداي شكسته شدن بهاري كه خزان شد
و بال بال زدن كبوتري كه بالش شكسته
و ...
جان دادن ...
مرگي كه صدا نداشت
و اگر داشت
در بالشت پرش گم شد
بالشي كه شب ها غم خوار او بود ..
حال راه نفسش بريده بود تا يارش را آرام سازد ...
و آرامشي ابدي![]()
اگه خودشم دارين و لطف كنين به ايميلم بفرستين خيلي خوب ميشه .. ![]()
دليلي ندارم اما
چند روزيست كه نميتوانم بنويسم...نميدانم چرا?؟![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





